البته در توضیح مردم مانده ام . درست نمی دانم در بین چه نوع مردمی زندگی می کنم گاهی روحیات بزرگی در بین کسانی می بینم که فکرش را نمی کنم .
دو سه روز قبل از مشهد بر می گشتم تقریبا در کلیلومتر شصت تربت روی تپه سر جاده ی گونجوک زنی ایستاده بود و مرتب دست تکان می داد ابتدا گفتم برای یک زن تنها نگه نمی دارم ولی بعد متوجه شدم یک بچه ی پنج شش ساله هم همراه اوست .
انها را سوار کردم زن میان سالی بود می گفت روستای اب باریک مدرسه ندارد لذا بچه ها برای درس خواندن به گرماب می ایند و دختر او در مدرسه شبانه روزی رباط سنگ درس می خواند که حالا او داشت به مدرسه دخترش می رفت .
زن می گفت که انها سالها فرزندی نداشته اند تا اینکه یک دختری را به فرزندی برداشته اند و بعد از ده سال خدا این بچه پسر را به انها داده او می گفت که برایشان فرقی ندارد دختر و پسرشان برایشان یکی است . از وضع معیشتی ضعیفشان می گفت و اینکه در روستا اب برای کشاورزی ندارند .
من به زن پیشهاد دادم تا صد هزار تومن از من بعنوان هدیه به دخترش قبول کند و حالا که دارد به دیدن او می رود یک چیزی براش بخرد ولی زن قبول نکرد او گفت دوست دارد هزینه دخترش را خودش بدهد و به این موضوع افتخار می کرد می گفت او برکت خانه ما بوده و ما هر چی داریم از روزی اوست .
وقتی زن پیاده شد من با خودم فکر می کردم واقعا ما چه مردم معمولی بزرگی داریم و چه سران و کله گنده های کوچکی داریم . کسانی که حس انسانیت و محبت را فراموش کرده اند و مدام به این فکر می کنند چگونه باید خون مردم را مکید چگونه باید سفره ها و جیب های مردم را خالی کرد چگونه باید مردم را تحقیر کرد .
ما مردم ایران در تمامی قرون چقدر از این نظر یتیم بوده ایم تا چایی که بندرت می توان در طول تاریخ یکی را دید که براستی لیاقت جکومت بر چنین مردمی را داشته است
من هیچ وقت به پای صندوق های رای نرفته ام ولی اگر روزی برای رای بروم به زنی رای می دهم که برای دیدن دخترش در هوای گرم چندین کیلومتر را با ماشین های رهگذر و پیاده برای دیدن دخترش می اید می گوید فقط می ایم او را ببینم و برگردم مادر و دختر چیزی از هم جز همین دیدن نمی خواهند
برچسب:
نویسنده: مهران محمدی