بچه که بودم در رویاهایم خودم را رئیس جمهور می دیدم بعد ها که بزرگ شدم و دیدم هیچ پخی نیستم به این رویایم می خندیدم و فکر می کردم برای ریئس توالت های مترو هم خیلی باید زور بزنم و البته یقینا در آخر هم حراستی چیزی پیدا می شد موضوعم را مثل همان کاسه معروف چپه کند . در کل خودم را فردی مستاصل می دیدم که ذاتا موضوعیت پیدا نکرده هیچ کس مثل او نیست و هیچ کس به او توجه ندارد و زور او به هیچ کس نمی رسد و او فقط طفلی است در زیر سم اسبهای رمیده ای که تنها موضوعش می تواند این باشم زیر سم این همه اسب چرا هنوز لگد نشده .
با تمام این حرفها بزرگ شدن جریانی با پسوند اجبار است البته منظورم همان بزرگ شدنی است که از مشمول گذر زمان بدست می اید . حالا که می بینم این ور و ان ور عده ای دست به عملیات انتحاری می زنند و مردم کوچه و بازار را می کشند باز هم به رویاهای بچه گی ام برگشته ام البته این بار رویاهایم تم دیوانگی دارد چ.ن در رویاهایم خودم را خدا می بینم یک خدایی که کار دنیا را به شکل خاص خودش می چرخاند یک خدایی که همه جا حاضر است و بر همه چیز آگاه است و وقتی می بیند یکی دارد تفنگش را بر بیگناهی می کشد در جا او را تبدیل به مجسمه می کند . شهر مجسمه های من خیلی زود بزرگ می شود ابر شهر کلان شهر غول شهر و تبدیل به شهر بی نهایت می گردد من در مدت زمان زمامداری ام کار توبیخ و وعید و را به دنیای پس از مرگ واگذار نمی کنم می گویم من شما را درست نکرده ام که سر هم خراب شوید همدیگر را بکشید زندانی کنید و یا به بردگی بکشید من حالم از این جور چیز ها به هم می خورد و اصلا صبر کوچکم صد سال نیست . من دوست ندارم بساط کاسبی شما بزمچه ها باشم زمین را خلق کردم و لایه لایه انرا پر از رمز و راز قرار دادم تا اسباب تلاش هوش شما باشد . برای بقایتان طرح ریختم برای تولید نسل راه نشان دادم بر لب پنجره همه شما ویو ای (( چشم اندازی )) زیبا به نام اسمان گذاشتم تا چشمهایتان در عمق تاریکی شب به وهم نیفتند مبنای کار من زیبایی بود و لذت و نمی دانم چه طور شده که شما فکر می کنید اصلا نمی شه لذت برای همه باشد زیبایی را دشمن من می دانید و فکر می کنید همه چیز نفرت و جنگ و قتل و خشونت است .
خلاصه در رویاهایم من خدایی خسته و کم حوصله هستم که اگر دست از پا خطا کنید مجسمه تان می کنم