خب معمولا تنها به مشهد می رم و بر می گردم . گاهی تنهایی برایم خیلی سخت می شود . دلم به حال خودم می سوزد نه اینکه خواسته باشم با کسی حرف بزنم فقط همینطوری پیش خودم فکر می کنم که اینهمه تنها بودن هم حق من نیست . دوست دارم بیشتر با خانواده ام باشم ولی زمانه گاهی بازی های سختی دارد که باید برای این نوع بازی هم اماده باشی .
صدای ترانه ای که می خواند مرا به سالها قبل می برد و من بیاد پدرم میفتم دیگر نمی توانم جلو اشکهایم را بگیرم موسیقی را روی تکرار می گذارم و اشکهایم سراریز است
من از هوای بی تو بیزارم
به بودنت یک عمره بیمارم
بالاتر از جونم عزیز من ... دوست دارم
بدون تو می دونی می میرم
من به هوای تو گرفتارم
تمام دنیای منی
... نرو نرو
دوباره نشکن این شکسته رو
نذار بگیره جاتو غم نرو
که عاشقت بیاره کم نرو
بمون بمون به حرمت روزای رفتمون
نذار بیفتم از نفس نرو
منو نذار تو این قفس نرو ....... نذار دلم بمیره بشکنه بسوزه باز نذار که غم بیاد بشینه جات ....
به عمق خاطراتم می روم نمی دانم ان روز کلاس چندم بودم ولی باید یا اول باشد یا کودکستان ولی یادم هست به خانه می امدم ماشین نیسان گلور در خانه کلبه حسن بود و چند نفر مادر را که روی پتو گذاشته بودن داخل نیسان گذاشتن و من فقط نگاه می کردم و هیچ کس منو نمی دید و اصلا کسی نمی دانست که این بچه می خواهد بداند چه بر سر مادرش امده است
شاید شش یا هفت سال داشتم روزی که گربه ام بخاطر خوردن سمی که انرا برای موش گذاشته بودن مریض شد و مرد و من چنان گریه می کردم که تمام خانواده را متاثر کرده بودم
شاید پنج سالم بود که دنبال برادر بزرگترم راه می رفتم و او مرا کتک می زد که پشت سرش راه نیفتم
روزی که پدر می خواست از مکه بیاید و همه ی کوچه را قالی فرش کرده بودن فقط هفت سالم بود
روزی که شعری گفته بودم و انرا برای پدرم خواندم باید هشت ساله بوده باشم
روزی که در کودکستان با شهید حسن حداد دعوا کردم و خانم معلم لای انگشتانم مداد گذاشت و فشار داد
روزهایی از کلاس اول دبستان یادم می اید که ان زمان در مدارس شیر و موز و کیک می دادن و بچه ها سرشار از مستی کودکانه بودن
شبهایی که پدر از سر کار به خانه می امد و به من می گفت بیا گلویم را فشار بده و من به گلو بابا می چسبیدم و او با لحن خودش مرا نوازش می کرد .
حالا پدر مرده و من خیلی از این موضوع ناراحتم و با خدا هم گله و شکایتهایی می کنم که بین خودمون هست من در این زمینه کلا با خدا مشکل دارم چون من معتقدم یا کسی نباید پدر بشه یا کسی نباید مادر بشه یا هم اگر کسی پدر یا مادر شد دیگه نباید هیچ وفت بمیره . به عقیده من هیچ پدر و مادری اجازه مردن نداره . مرگ یعنی چی ، یک نفری که این قدر دوستش داری بمیره به همین راحتی نه من اینو قبول نمی کنم و این اختلاف من و خداست . به کت من نمیره که بابام باید می مرده چون مریض بوده . این رسمش نیست حالا من گلوی کی رو فشار بدم سرم را روی پای کی بذارم . و با چه کسی درد دل کنم
نرو نرو
دوباره نشکن این شکسته رو
نذار بگیره جاتو غم نرو
که عاشقت بیاره کم نرو
بمون بمون
به حرمت روزای رفتمون
نذار بیفتم ازنفس بمون
نرو نرو
برچسب:
نویسنده: مهران محمدی