خب کنکور هم تموم شد
روز کنکور ساعت پنج صبح از خواب بیدار شدیم ساتگین هم که هر روز تا ساعت ده می خوابه و شاید هم بیشتر اون روز بیدار شد و خیلی سر حال خواست که همراه ما باشه . و ما ساعت شش و نیم صبح همه در قاسم اباد بودیم . انجا شلوغ بود . پدر و مادر های زیادی اونجا بودند و آفاق وارد محوطه دانشکده شد و ما پشت در بودیم از پشت نرده ها دور شدن افاق را می دیدم . سلانه سلانه می رفت تا سرنوشت را ورق بزند . مانتو سفید راه راهی داشت تکیده به نظر می رسید لاغر تر از همیشه بود صورتش سبزه تز شده بود و چشمانش گود افتاده بود .
ما به داخل بلوار رفتیم و صبحانه خوردیم ساعت از هشت هم گذشته بود ولی هنوز تک و توکی از کنکوری ها از راه می رسیدن و این برای من خیلی عجیب بود امتحان شروع شده بود ولی اینها با چشمانی پف کرده تازه بیدار شده و خیلی راحت برای امتحان وارد می شدن .
من شاهد صحنه های جالبی بودم پدر ها و مادر هایی که داخل ماشین سرشان را روی فرمون گذاشته بودن . کسانی که می رفتن حرم تا دعا کنن و در مسجد روبروی دانشکده عده زیادی مشغول ذکر گفتن بودند همه در حسی خلسه گونه فرو رفته بودن و حلقه ذکر عبادت پیشگان را بیاد می اوردن .
صلوات شمارهای زیادی دست مردم بود و تسبیحی که مرتب می چرخید و ذکری که به وضوح می شد انرا زیر لب مردم خواند . از ساعت ده و ربع داوطلبین تک و توکی شروع به بیرون امدن کردن و این برای من خیلی عجیب بود از ساعت ده و نیم به روند این موضوع اضافه شد و هر لحظه بر تعدا د کسانی که از جلسه بیرون می امدن افزوده می شد . اثاری از خواب در ساتگین دیده نمی شد سر حال بود و مرتب این ور و اون ور می رفت . من از دختران زیادی پرسیده بودم امتحان چطور بود و بیشتر انها می گفتند خیلی اسون بود و خوشحال به نظر می رسیدن . با خودم فکر می کردم ایا افاق هم بزودی بیرون می اید ایا چه روحیه ای خواهد داشت . ساعت دوازده و بیست دقیقه بود دیگر می دانستیم که وقت کنکور تموم شده و اخرین افراد هم بزودی بیرون می ایند ساتگین گوشی مامانش را گرفته بود تا از لحظه برگشت افاق عکس بگیرد ولی این موضوع خیلی زود با یاس و نا امیدی مواجه شد افاق با چشمانی پر اشک وارد شد اصلا حالش خوب نبود و این حالت ساتگین و مادرش را هم فرا گرفت فضای داخل ماشین سنگین بود و ما همه قفل شده بودیم نمی دونستم باید چی بگم مرتب می گفتم مهم اینه که تو تلاشت را کردی و اینه که خیلی مهمه . از بیرون غذا گرفتیم ولی در خانه هم حسی برای خوردن نبود ساتگین روی کاناپه ولو افتاده بود و گریه می کرد افاق هم گریه می کرد و این اشک ها اصلا جالب نبود . شب افاق با ما بیرون نیامد ولی فردا شب بیرون امد و گفت که وقت کم اورده ساعت یازده و نیم ساعت را نگاه کرده و رفته تا باز نگری کنه ولی یک هو دیده ساعت دوازده و هفت دقیقه است و این برایش عجیب بوده باورش نمی شده که اینقدر زمان زود گذشته . افاق می گفت در اخر ساعت از چهل نفر اتاق فقط پنج نفر مانده بودند .
از اتفاقات ماورایی این کنکور این بود که خواهرم در زمانی که افاق سر جلسه کنکور بود زنگ زد و گفت بابا را خواب دیدم که برای افاق ارزوی موفقیت کرده و افاق بدون اینکه این مکالمه را بداند به ما گفت که در سر جلسه امتحان بابا حاجی را میدیدم که داره به ام روحیه و قوت قلب می ده
وقتی افاق این حرف را زد من انرا با تلفن خواهرم کنار هم گذاشتم و بیاد پدرم افتادم که او چقدر افاق را دوست داشت و ازش تشکر کردم که چه پدر مهربانی بود و هنوز هم جایش در زندگی من خالیه
این روز ها هم زیاد حالمون خوب نیست هر چند ظاهرا کنکور را فراموش کرده این ولی تا اعلام نتایج حس و حال خوبی نداریم و من نگرانم که اگه چنانچه نتیجه خوبی بدست نیاید این موضوع را به چه صورتی برای اعضای خانواده قابل تحمل کنم ولی در هر صورت دارم این ساعات را با تلفیقی از نگرانی و هیجان می گذرانم . تا چه پیش اید
برچسب:
نویسنده: مهران محمدی