من همینجا با وبلاگم خلوت می کنم و درد هایم را می نویسم من واقعا درد می کشم من خیلی ساده می بینم که چقدر مردم می توانند خوشبخت باشند همین که خوب باشند کافیست که خوشبخت باشند ولی در تعجبم که چرا خوب بودن اینهمه سخت شده . همه خسته متنفر و در صدد بدست اوردن روزنه ای هستند تا بگویند خلاصه نوبت هم به ما رسید و حالا دیگه چه کار که بکنن .
به نظر می رسد ما داریم در یک ارودی منظم برای رستاخیز صبح محشر اماده می شویم چون ما چنان تنها شده ایم که مرگ برایمان دیگر چنان فراغی نیست منظور من از تنهایی تنها بودن در خلوتی نیست منظورم تنها بودن یک همکار در بین دیگر همکارانش هست تنها بودن یک جوان در بین اعضای خانواده است تنها بودن یک دگر اندیش در میان جمع و ... تنهایی عمیقی وجود دارد که ما گاهی فکر می کنیم جمع شدن چند دوست در پارک می تواند انرا نقض کند .
اینهمه آدم مسلمون دور هم جمع شده ایم و نمی تونیم به هم حالی کنیم اقا دزدی نکنید دزدی کار بدیه . به هم زور نگین . زور گقتن چیز خوبی نیست . آزادی همو نگیرید حق هر انسانی اینه که ازاد باشه . نمی دونم چرا اینهمه سخته که بفهمیم شادی چیز خوبیه
ایا ما زامبی شده ایم . ایا ما مرده ایم و خودمون نمی دونیم . زنهای پیر ما تو خونه ها منتظر مرگ نشستن در حالی که دلشون گرفته و کسی نیست این انتظار سخت را ازشون بگیره . جوونامون داد می زنن می خواهیم کار کنیم ولی کاری نیست .
ما حتی درد هامون خنده داره .
برچسب:
نویسنده: مهران محمدی