خرید بک لینک

صحبت از پز مردن یک برگ نیست .

حرف از یک درد بزرگ و فراگیر و طولانی است که متاسفانه بسیار وحشتناک و بی رحم بصورت زیر پوستی در جامعه ما رواج پیدا کرده و این درد بزرگ درد تنهایی است درد تنهایی مادران و پدرانی که گاها نه یا ده تا فرزند دارند ولی حالا که پیر شده اند فرزندان انها درگیر با مشکلات و زندگی خودشان هستند و فرصت ندارند یا حال ندارند یا توان ندارند یا هر کوفت و زهر ماری که باید داشته باشند را ندارند و این پدران و مادران پیر همیطور به حال خود رها شده اند این افراد معمولا چشم هایشان قدرت دید خوبی ندارد زانو هایشان ضعیف است و توان اشپزی ندارند و در خیلی از مواقع حتی با فقر هم دست به گریبان هستند . یکی بیاد تصور کنه که به یک زن هفتاد و هشتاد ساله روستایی که تمام عمرش را زحمت کشیده و حالا تنها مانده چه می گذرد .

من در محیطی کوچک زندگی می کم لذا بخوبی می توانم این میزان تنهایی را ببینم و تعداد انها را یک به یک بشمارم و حال و روز انها را تصور کنم با ان خانه های قدیمی فرسوده با نا سلامتی و دل گیری از تنهایی مطلق و دور از درمان مناسب و هزاران حرف ناگفته که انها هر لحظه با ان درگیر هستند با شبهای بلند زمستان با نیمه شب با روز های داغ تابستان با نگاه ممتد به سمت در حیاطی که فقط انرا گاهی باد تکان می دهد .

در هر کوچه ای با دو سه یا پنج نفر پیر زن و پیر مرد تنها روبرو هستیم که هیچ کس فکری به حال انها بر نمی دارد انها حتی در تنهایی می میرند و لحظه مرگ هم کسی نیست که دستشان را در دستش بگیرد همه چیز خیلی ازار دهنده است .

من زمانی که تالار را می خواستم بسیار تلاش کنم که یک طبقه به ساختمام اضافه کنم و در ان طبقه بتوانم یک محیط مناسب برای نگه داری از این افراد داشته باشم ولی یک طبقه ساختمان تقریب هفتصد متر زیر بنا را اضافه می کرد و هزینه انجام این کار از توان من خارج بود . ولی هنوز هم هر روز و هر شب که دوباره با یکی از این افراد برخورد می کنم دلم می گیرد دوست دارم در ان لحظه به صورت دنیا تف بندازم . ئیگر هیچ چیز زیبایی در زندگی نمی بینم وقتی می بینم در اخر این زندگی چگونه به خواری و درد مبتلایت می کند . حال و روز پیر زن و پیر مرد های بسیاری از ما بهتر از حال حیوانات ولگرد نیست که باد حادثه سپرده شده اند .

منم جز حرف زدن چیزی از دستم بر نمی اید . منم جز دیدن کاری نمی کنم . منم با خودم فکر می کنم بهتر است در پیری اگر حال و روزم این باشد یک آمپول هوا بزنم و قبل از انکه غرورم از بین برود دیگر رنگ دنیا را نبینم . کاش ما هم می توانیم مثل اب تبخیر شویم و هیچ اثری از ما نماند تا بعد از نابودی مان یک عده عذاب وجدانشان نگیرد و نیایند بر تمام سهل انگاریهایی که بر ما روا داشته اند اشک حسرت نریزند .

البته اصطلاح تبخیر شدن در دنیای امروز بیشتر برای قایم شدن افراد استفاده می شود با تغییر هویت

چرا جامعه ما اماده نیست که مثلا من بین مردم بروم و سر انها داد بزنم چرا این زنها و مرد ها تنها هستند و انها را به شعورشان با وجدانشان با انسانیشان و ... به قضاوت بگیرم . شاید چون این فقط پیر زن ها و پیر مرد ها نیستند که تنها و در درد و رنج هستند شاید تمام دخترانی که هرگز فرصت ازدواج پیدا کرده اند یا پسرانی که فرصت پیدا کردن کار برایشان فراهم نشده یا دگر اندیشانی که خودشان را پنهان کرده اند و ... شاید ما همه تنهاییم شاید ما با زور و قدرت فراوان در زندان تن محکوم شده ایم . محکومیت به جرم تولد

ایا این همه مکافات و درد حق ماست . ایا ترس حق ماست . ایا این پدران و مادرانی که امروز پیر و تنها مانده اند دارند قصاص بی عقلی های جوانی شان را می دهند و ایا اینکه ما باید مجری این عدالت خشونت بار باشیم

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 10:52

صفحه بندی