هادی نازنین تو در تیر ماه هفتاد و پنج خود کشی کردی و الان بیست سال است که اخبار ما زنده ها را نداری می خواستم برایت یک گزارشی بدهم . بعد از خود کشی تو در شهر ماه هفتاد و پنج من زنده بودم و به سربازی رفتم و تا سال هفتاد و هفت سرباز بودم و در این دو سال به جرات می توانم بازی به نفع تو بود زیرا تو مرده بودی و من هر روز برایت دردناک بود پر از تحقیر و توهین زندگی برایم جریان داشت . بعد از سال هفتاد و هفت به خانه خودم رفتم و ازدواج کردم ولی از همان روز اول زندگی فکرم مشغول بود هر روز باید برای معاش سرگردان باشم و تلاش کنم و ثمره ای هم نداشته باشد . این جریان سخت زندگی با تیر خوردن من در سال هفتاد و نه کامل شد و من تا سال هشتاد مدام درد کشیدم و شکنجه شدم و هیچ وقت نتوانستم لحظه ای برای خودم با خیال راحت زندگی کنم و تو در این شش سال حالت از من بهتر بود .
من اینجا بودم ولی خواسته هایم دور از دسترسم بودند من هرگز نتوانستم موافق افکار خودم زندگی کنم . من به شکل یک متهم باید به خانواده و به اجتماع جواب پس می دادم و در هر صورت دست آخر من محکوم می شدم که بر خلاف جریان اب حرکت می کنم و من نمی توانستم جریان موافق اب را پیدا کنم و این طور چهار سالی در بلاتکیفی بودم تا سال هشتاد و چهار شد و من بعد از نه سال از مرگ تو می دیدم این تو هستی که باز هم راحت تر از من مردگی می کنی .
در همان سال تصمیم گرفتم بیشتر به مسائل اقتصادی اهمیت بدهم دیگر نوشتن رمان را کنار بگذارم دیگر دنبال اهداف و علایقم نباشم و همه چیز جای خود را به لقمه نان داد . من دفتر محصولات کشاورزی زدم و بعد در کار ملک و زمین مشغول وقت گذرانی شدم و این زندگی سگی را تا سال هشتاد و هشت ادامه دادم و باز می دیدم که مرده ها چقدر راحت تر دارند ادامه می دهند چون زندگی برای من چیزی جز پر کردن شکم نبود که ان هم با نگرانی ها و دردهای زیادی همراه بود .
از سال هشتاد و هشت تا الان خودم را مشغول کار تالار کرده ام و من بچه مثبتی شده ام یک گوشه ای می نشینم اگر کاری بود انجام می دهم اگر نبود سیگاری می کشم و دیگر حتی با کسی درد دل نمی کنم . تنهایی همه چیز من شده است تمام علایق من مرده و پوسیده اند من از درون شهلیده و داغون شده ام یک کالبد بی جانی را با خودم مرتب این و ان ور می کشم می خواهم برای بچه ها بابا باشم و برای زنم شوهر و کمی برای مادرم بچه .
من هنوز می دانم تا وقتی جامعه به سطح شعوری که تو داشتی برسه قرنها فاصله است و در این قرن ها باید یا شجاعانه مرد و یا محقرانه تن به زندگی داد .
در مجموع باید بگویم تا الان سه ، دو بازی به نفع تو شده ولی گاهی کور سویی برایم هست که باید بایستم تا روزی که جریان موافق را پیدا کنم و صدای بی صدایان را بلند کنم و تو باید هوایم را داشته باشی تو رفیق من بودی دستم را می گرفتی و اشک می ریختی و مرا قابل درد دل کردنت می دانستی . و در اوج نا امیدی و فشار می گفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد
برچسب: رفیق الله,رفیق,رفیقم کجایی,رفیق الله pdf,رفیق خوب,رفیق دوست,رفیق بد,رفیق نامرد,رفیق نیمه راه,رفیق حریری,
نویسنده: مهران محمدی