خرید بک لینک
تصور زندگی بدون مادر برای هر کسی سخته من این نوع زندگی را بلد نیستم هر چند گاهی همه باید تسلیم شویم همیشه نمی شه جنگید . پدر و مادر من نه فرزند داشتن و از ان نوع والدین بودن که عقیده داشتن بچه بدنیا بیاوری و او را با مسائل دینی اشنا کنی دیگر همه چیز تمومه . خود پدر و مادر دیگر کاری نمی کردن همیشه صبج زود لنگ ظهر بود و صدای قران خواندن در صبح زود و روزه گرفتن و نماز خواندن و انجام فرایض دینی . پدر و مادر من همین بودن و در کار خودشان هم موفق بودند اقل کم باید گفت انها موفق شده بودن هشت نفر از فرزندان خودشان را به روش خودشان تربیت کنند و خط و مشی انها را مشخص کنند . بچه کی باید بیدار بشه گی باید ازدواج کنه و چطوری و با کی باید ازدواج کنه و ... حل مشکلات اساسی زندگی برای انها اسان بود چون قبلا حل شده بود .

اسم مادر خاور بود بین من و خاور هیچ وقت حرفی رد و بدل نمی شد چون مادر من از ان مادرانی بود که تربیت فرزندانش همان بود که گفتم و بقیه کارهایش هم دعا کردن بود . البته این هم برای خودش روشی هست که بچه بدنیا بیاوری و تمام کارهای تربیتی و روز مره اش را خدا برایت انجام دهد . خیلی طول نکشید که اختلافات من و خانواده ام شروع شد من معتقد بودم برای فرزند داشتن باید یک سری مهارت هایی داشت که این داشتن فرزند را محدود می کند ولی این نوع تفکرات من فاصله زیادی بین من خانواده ایجاد کرد تا جایی که من در زمان حیات پدرم خودم را کاملا تنها احساس کردم و این تنهایی در من ماند . با این وجود پدر و مادر من جدای از نحوه تفکرشان برای من عزیز بودند پدر که رفت یکی بود که دیدنش برایم دلگرم کننده بود کسی که در زنجیره عمو زنجیر باف لایه بالایی من بود و این وجود من در چرخه زندگی را توجیه می کرد جدای از تمام تفکرات شان و این به ان معناست که من اگر روزی قدرتمند باشم مردان و زنانی که با تفکر خانواده من باشند را محاکمه می کنم ولی نه تنها این محاکمه در کار نبود که من عاشق انها بودم صرفا به دلیل پدر و مادر بودن واقعا این چه واژه ی مقدسی است که حتی صرف دارا بودن اسم ان این همه محترم می شود .

من واقعا این روزها بیشتر از همیشه نگران مادر هستم حیف که نمی شود مقداری از زندگیت را به کسی اهدا کنی و گر نه این کار را در حق او انجام می دادم او همیشه مرا احساسی می کند اشکم را در می ارود و تنها اوست که می تواند با تمام تفاوت هایم مادرم باشد تنها در مورد اوست که اندیشه ارزشش را از دست می دهد و من کسی را بخاطر وجودش دوست دارم بخاطر حضورش نه بخاطر تفکرش

به خدایی که مادر همه کارهایش را به او سپرده بود اعم از بزرگ کردن و تربیت کردن و کار پیدا کردن و روزی دادن و خلاصه تمام کارهایش را با اعتماد کامل به او سپرده بود می گویم خدایا من مادرم را به تو سپردم این همه او به تو اعتماد کرد و همه چیز را به تو سپرد و اینک سلامتی و زندگی او در دستان توست ....

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: پنجشنبه 26 ارديبهشت 1398 ساعت: 0:18

صفحه بندی