خرید بک لینک
مدتی است که گلویم درد می کند صدایم گرفته و سرفه های زیادی دارم گاهی در خواب نفسم بند می اید و سینه ام سوز می کشد . این روز ها حال مادر هم خوب نیست پاهایش درد می کنه و راه رفتن برایش سخت شده . هیچ وقت نمی خواستم مادر را در این حالت ببینم ولی در هر صورت حال مادر اصلا خوب نیست حالم منم گرفته است مادرم را هرگز بطور کامل درک نکردم دلم می خواهد او باشد و من باز هم باهاش مکالمه داشته باشم شاید بتوانم باز هم به او نزدیک تر شوم . شاید رابطه من و مادرم عجیب ترین و غیر قابل توصیف ترین نوع رابطه بین یک پسر و مادرش هست . شاید مادرم مرا بوسیده بود ولی من این را بخاطر ندارم تا شانزده سالگی که از جبهه برگشتم مادرم مرا بوسید . ولی در کودکی که شبها می ترسیدم به دستشویی بروم مادرم را صدا می زدم و او می گفت برو من نگات می کنم . تقریبا مادرم هیچ وقت با من حرف معمولی نمی زد بیشتر مرا دعا می کرد من همیشه به مادر می گفتم مادر برایم دعا نکن حرف بزن از خودت بگو از زندگی بگو از گذشته ها بگو از اینده بگو از تجربه خودت از زندگی حرف بزن ولی مادر بیشتر همان دعا می کرد و من راستش را بگم با این نوع ادبیات زیاد حال نمی کنم . مادر من سرش شلوغ تر از انی بود که گل بگه و گل بشنوه معمولا کارهای یک خانواده شلوغ سخت و طاقت فرساست مادر بزرگ خانواده خودش هست و این او را در برابر خواهر های کوچک تر یک نوع مسئول کرده بود . مادر از خانواده ای بی نهایت سخت گیر امده بود لذا این از او بگو و بخند را گرفته بود مادر از خانواده ای بسیار مذهبی امده بود لذا باید گفت ما صرفا به منظور زیاد کردن نسل اسلام امده بودیم نه عشق و علاقه ی خیلی خاصی . با این وجود مادر مرا خیلی دوست دارد و من او را دوست دارم ولی ما هرگز همدیگر را درک نکردیم و این مرا عذاب می دهد . من تا بچه بودم که خانه بسیار شلوغ بود و بیشتر مثل یک جنگل بود و وقتی بزرگ شدم یعنی چهار ده سالم بود برای ادامه درس به مشهد رفتم و دیگر می شه گفت هرگز انچنان زیاد در خانه نبودم ولی همیشه دوست داشتم مادرم را ببینم و او به من بگه مهدی مادر حالت چطوره ، چی خبرا ، دنیا را ولش کن ، همه چیز درست می شه ، مواظب خودت باش و سعی کن از زندگی لذت ببری و .... خلاصه من چیزهایی که دوست داشتم از زبان مادرم بشنوم هرگز چیزی نبود که او می گفت او معمولا نگران همه چیز بود و همیشه همه چیز و همه کس را منفی می دید و حرفهایش انگیزه ای نبود برای زندگی قوی بلکه با حرفهایش ادم را به یخ تبدیل می کرد و دعا کردن هایش نوعی اعتراض بود که تمام وجودت . با تمام این تفاوت هایی که بین من و خانواده ام مخصوصا مادرم بود و هست ولی من بی نهایت مادرم را دوست دارم هر چند او را مادری نمونه نمی دانم ولی معتقدم او مادری بود که با تمام وجود به نوع فکر خودش مرا دوست دارد و حالا اصلا حال مادر خوب نیست من حسرت ایام سلامتی مادر را می خورم و از اینکه هرگز نتوانستم باهاش بیشتر صمیمی بشم اذیت می شم ولی معتقدم نه تقصیر منه نه تقصیر او من در سن سی و چهار سالگی مادرم بدنیا امدم و این در حالی است که من فرزند ششم او بودم و در این میان سه یا چهار فرزند هم سقط شده بودن . یک زن سی و چهار ساله که شش فرزند دارد و هنوز من شش ساله بودم که به این فرزندان سه نفر دیگر هم اضافه شدن . شما خودتان قضاوت کنید ایا در چنین شرایطی جایی برای عشق مادری و فرزندی وجود دارد . و مهم عشق کودکی است بین مادر و فرزند مادر من زنیباهوش زیاد است و زنی بسیار زیبا و حالا حالش خوب نیست و من زندگی را می بینم که چه زود دیر می شود برایش ارزوی سلامت دارم و از همین الان از اینکه خدای نکرده برایش اتفاقی بیفتد دلم می لرزد

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: پنجشنبه 26 ارديبهشت 1398 ساعت: 0:18

صفحه بندی