حالا که در کربلا از دیوار سفارت ایران بالا رفتن باید یکی بهشون بگه از دیوار یکی نرو بالا که از دیوارت بالا می رن . شاید شما زخم ما را باز کردید ولی خوشبختانه پوست ما کلفته ما مثل چشم شیاریها کتاب غرور و تعصب را نخوانده ایم . ما را هر چه دلتان بخواهد می توانید فرض کنید از وقتی که ما ادم فرض نشده ایم هر چه فکر کنی هستیم مثل کودکی هستیم که از سوراخ در می بینه چطور دارن پدر و مادر مفنگیش درباره او تصمیم می گیرند ولی او جرات فرار نداره . مثل دانش اموزی هستیم که پدر و مادرمان به مدیر گفته اند گوشتش مال شما استخونش مال ما . وای من از اینکه هیچی نیستم خیلی حالم بده . من هیچ گهی نیستم من اصلا وجودم به حساب نمیاد من ...... آی ادمهایی که در هتل ..... آی ادمهایی که در سالن .... آی ادمهایی که در بیت نشسته اید من اینجام پایتان را گذاشته اید روی سرم پاتونو بلند کنید منم می خوام سری تو سرا باشم . اینجا ادم خیلی زود کوچک می شه تحقیر می شه و می فهمه زندگی هیچ ارزشی نداره این زندگی کاملا بی ارزشه مگر اینکه بتونم توجهم را به خودم به خانواده ام و دیگر هیچ معطوف کنم . ایا می تونم اینقدر شعاع دیدم را بیارم پایین که خوش باشم از اینکه هستم از اینکه سالمم از اینکه با خانواده ام دارم غذا می خورم .... اینها چیز های باارزشیه ولی وقتی که من آدم به حساب نیام هیچ چیزی دیگه سر جاش نیست ادمی که ادم به حساب نیومده دیگه چیزی نیست که بخواد ببینه بخوره بکنه و .... ادما که همه خیلی زود می میرن پس وای به جال اونایی که ادمم به حساب نمیان
آقا اگه غرورمون را دیدی بهش بگو بیاد خونه اینجا دارن از دیوارش بالا می رن و هیچی نیست که بشکنه هیچ رگی نیست که بالا بزنه . هیچ هم این ورش هم اون ورش همهش هیچه ...... آی ادمایی که تو هتل... سالن ... تالر.... لب دیوار .... بیت نشسته اید منم هستم منو ببینید
برچسب:
نویسنده: مهران محمدی