آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «نخواب تا خواب نبینی» را در ادامه بخوانید.
یک شب که با کلی فکر و نقشه و با خستگی زیاد رفتم که دمر بیفتم و بخوابم ، یک هم دیدم ایران به شمال اسراییل موشک زده ، باز مشتامو چنگ کردن تو موهامو گفتم ، بازم مدرسه م دیر شد
بازم ساندویچ گاز بزنمو تو کوچه های خلوت صبحهایی که هنوز سرویس مدارس رسم نبود ، د بدو بدو . گاهی هم شلوارم زیادی به پایین سر می خورد و تا نیمی از سربنم هویدا می شد . درست نمی دونستم کیفمو داشته باشم ، ساندویچمو بخورم ، شلوارمو نگه دارم و کفشهای لنگ به لنگ ام اصلا ضامن این لاطائلات نبودن و هنوز ترانه کفشای لنگه به لنگه را کسی نسروده بود

داستان من ادامه جریانات احساسی ام نبود ، من نمی دونم چگونه خوابم برد دمر بودم ، صاقباز بودم لنگا بالا بود یا هر طور شما دوست دارید تصور کنید
هر چه بود نمی دونم من کی خوابم برده بود و با وجود انکه کلا خواب نمی ببنم یا خوابام یادم نمی مونه
فقط یک هو احساس کردم بدنم داره مور مور می شه،انگار منو برق گرفته ، و این وقتی بود که داشتم خواب می دیدم ، یکی کمی دور تر نشسته ، کتابی که دستش هست رو بسته و بهم گفت مهدی تا دو سال دیگه می میری
نمی دونم چرا حرفا تو خواب اینقدر جدی گرفته می شن ، اینگار خواب الو ها زود باورترن
برچسب:
نویسنده: مهران محمدی