هر چند معتقدم یک زندگی ساده که با صداقت و پاکی سپری بشه خیلی بهتره از یک زندگی تجملی که معلوم نباشه چه جریانی پشت سرش بوده .
با این وجود می خوام امشب
مناجات کنم . مناجاتی به سبک
کادر .
خدایا ، می دانم که باید کار کرد ، صبر کرد و رویا پرذازی را کنار گذاشت که هر لحظه رویا پرداز ها به سمت خرافات و تنبلی کشیده می شوند ولی با این وجود گاهی هم یک اتفاقی هست که باید بیفته تا جریانی بتونه رشد کنه و مسیربتونه روشن باقی بمونه من به اون اتفاقات می گم اتفاقات تقی به توقی خوردن ، حالا خدایا ازت می خوام تقت را توقم بزنی تا خیلی کارها که خودت می دانی منظورم کدوم هاست را برات انجام بدم .
خدایا ، خیلی ها در طول تاریخ سعی کرده ان وجود تو را اثبات کنن خیلی ها برات جنگیده اند خیلی ها برات حزب تشکیل داده اند ، ولی من یک چیز می خوام بهت بگم اونم اینه که خدایا تو تنها کسی هستی که چه اثباتت بکنیم و چه انکارت بکنیم بازم وجود داری چون تو ، تو قالب اثبات و رد قرار نمی گیری همینجوری هستی حتی اگر نباشی بازم هستی تو موضوع بودن و نبودن قرار نمی گیری این ما هستیم که موضوعیت خودمان را به تو سرایت داده ایم . وقتی یکی تو اتاق من الان هست تو مریخ هم هست تو دل نهنگ هم هست تو برگ درخت امازون هم هست پس خیلی واضحه که این جور فردی نیست ولی این نبودن چقدر قشنگه چقدر شفافه چقدر مطمئن و محکمه هیچ فرقی با بودن نداره .
خدایا ، تو چقدر از خودت فارغ هستی ، قلدر نیستی ولی خیلی قلدره کسی که شامل حال زمان نمی شه شامل مکان نمی شه شامل زبان نمی شه . اونقدر مسحور خودت هستی که هیاهو دعاها و دعواهایی که سرت براه افتاده را نمی شنوی .
خدایا ، گاهی فکر می کنم باید گوشم را روی قلبت بگذارم باید صدایت را بشنوم باید از آرامشت جرعه ای بنوشم . فکر می کنم اگر حباب نازکی را پاره کنم با تو در می امیزم ولی فکر می کنم تو این آمیخته گی را از من نمی خواهی تو از من نمی خواهی خدا باشم و به خدا بودن افتخار نمی کنی . تو افتخارت را برای کسی نگه داشته ای که کوزه اش را از چشمه ات اب کرده و دارد می رود تو به کوزه فروشان دور و برت افتخار نمی گنی تو به انکه دارد بسمت می اید اجازه اتراق نمی دهی . انسان فقط در انسانیت ساده و بی ادعاست که موضوع افتخار توست
خدایا ، چرخ افسون زمان و مکان و مقام را از من بگیر تا من نیز خدایی باشم بالاتر از زمان و مکان و مقام که مسحور خودم باشم نه محصور ترس و نیاز و بردگی رذیلانه و بندگی حقیرانه
خدایا ، صفحات داستان زندگیم را پر از عکسهای رنگین کن ، من حوصله خوندن متنهای ریز را ندارم از همان بچگی عاشق داستانهای مصور بودم . دارم می رم که نگی چرا اینجا موندم ولی خوشحالم که وقتی دارم از پیشت می رم بازم دارم بسویت میام چون مکان موضوع تو نیست .
خدایا یک کاری هم بکن فردا نگن کادر کافره باور کن من مثل تو نیستم از این جماعت تهمت زن ، متنفر ، می ترسم
برچسب:
نویسنده: مهران محمدی
تاريخ: پنجشنبه
19 دی
1398 ساعت: 5:06