حرف یاس و نا امیدی زیاده . از کودکان بی سرپرست و بد سرپرست و پیرانی که به امید مرگ رها شده ان و جوانان بیکار و هزار ..... و بازم هزار .....
ولی من می خوام همه ی اینها را بذارم کنار و از زاویه ای دیگه به مسئله نگاه کنم .
حب من بدنیا امدم . پدر و مادرم عاشق هم نبودند . اقل کم مثل عاشقا رفتار نمی کردن . انها مرتب به جان هم می افتادن و من برای خودم گریه می کردم و معلوم نیست چطور زمان می گذشت . از عشق خبری نبود خواهر و برادر ها همینطور هاج و واج بودند گاهی همه چیز وحشتناک بود و گاهی هم نون ماستی برای خوردن پیدا می شد . از عشق خبری نبود و من بزرگ می شدم و در کوچه خاک بازی و خوابیدن زیر دیوار شکسته و باز از عشق خبری نبود در مدرسه معلم ها با ترکه انار می زدن بقصد کشتن . تمام تعطیلات نوروز که مشق می نوشتیم بازم تموم نمی شد . از عشق خبری نبود و زمان می گذشت و اسمش را بزرگ شدن می گذاشتن . دوران های زندگی یکی پس از دیگری به همین شکل می گذشتن و شاید هنوز خیلی زود بود که فهمیدم کلا من بعنوان یک عضو از یک جوک ساخته شده ام من خیلی زود فهمیدم همه چیز حنده دار است حرفها خنده دار ، دیوار ها حنده دار ، تلوزیون و رادیو ها حنده دار ، مردمی خنده دار و من هم بازیگر یک جوک مثل الیس در سرزمین عجایب گاهی می زدم تو گوشم ببینم خوابم یا بیدار و گاهی دیگران می زدن تو گوشم ببینن آخ را با چه آهنگی می نوازم نانم را باید بصورت شانس و صدقه می خوردم و کارم را باید با حکم سلطنتی پیش می بردم و تقریبا در این سانسور نهادینه شده استاد شده بودم .....
اگر خواسته باشم از چرخه ی زندگیم بگم خودم هم حالم به هم می خورد ولی همه چیز را کوتاه می کنم و خیلی واضخ می گم از عشق خبری نبود و زمان می گذشت و اسمش بود بزرگ شدن تا به پنجاه سالگی رسیدم و تازه حالا بعد از نیم قرن کلنجار رفتن با این سردرگمی به این نتیجه رسیده ام که همین ها زندگی هستند . همون دعواهای پدر و مادر و خواهر و برادر هما نها عشق بودن همان کتک زدن معلم ها و همان دربدری در سرزمین عجایب و .... همه انها عشق بودن
من اینرا کمی دیر فهمیدم که تمام اینهایی که من بهشون گفتم بدبختی همه اینها عشق بودن و حالا که زمان گذشته و از انچه بود فقط یادی مانده و خیلی ها رفته ان و خیلی ها پیر شده ان و .... حالا می بینم اینها همه عشق بوده ان
حالا که کرونا شده و خیلی ها دارن می نالند و خیلی ها سخت می گیرن و خیلی ها خسته و نا امید شده ان و .... من به انها می گویم هر چه در ان قرار داری عشق است فقط عشق . هر چه پیش می اید نیز عشق است
من حالا به خودم و به همه می گم هیچ چیز جز عشق نیست که هست که حقیقت دارد حتی بی عشقی خود نیز عشق است سخت نگیر انهایی که برای شاد بودن زیاد تلاش کرده ان هرگز شادی را ندیده ان . گویا مهم این است که ما سوار چه ارابه ای باشیم موفقیت شادی و زیبایی و لذت همان ارابه است مقصدی به نام موفقیت و شادی و عشق وجود ندارد . سوار ارابه درد و رنج و اندوه و نا امیدی نشو . یقین بدان انچه اتفاق می افتد بهتر است که از انچه تو فکر می کنی
برچسب:
نویسنده: مهران محمدی