خرید بک لینک

الان ساعت ۵ بعد از ظهر روز شنبه است و من در بلوار سجادم در مشهد . 

اگر کسی بتونه از موتور و موتور سواری که جلو من داره رانندگی می کنه یک عکس مفهومی بگیره این عکس می تونه رئیس جمهوری شانزده کشور را وادار به استعفا کنه . 

راننده موتور باید حدود شانزده هفده سال داشته باشد ، از لباسهایش مشخص است که کارگر گچ کاری است ، او چنان خسته است که هر لحظه ممکن است از روی موتورش بیفتد ، ظاهرش اصلا معتاد و مریض نیست فقط خستگی است که دارد در وجودش زبانه می کشد و اخرین رمق هایش را می سوزاند 

.............

ظهر از عبدل اباد بسمت مشهد می امدم ، خانمم زنگ زد که گاز خونه را قطع کرده اند ، دلیلش اینه که قبض گاز خونه اومده چهار میلیون وششصد هزار تومان ، ما به اداره گاز گفته ایم این غیر طبیعیه ولی انگار غیر طبیعی هایی که به نفعشونه را رسیدگی نمی کنن و امده ان گاز خونه را قطع کرده اند .

من همون تو جاده که 1م به دوستان گروه واتساپی کهنه سربازان که همون دوستان هم دوره خدمتی دهه هفتاد هستیم  پیام دادم که یکی را می خوام تو اداره گاز اشنایی داشته باشه ، اونا اتفاقا بیشترشون مهندس هستند و من هنوز به مشهد نرسیده بودم که بهم گفتن کجا برم پیش کی برم و مشکل را حل کردن ، منم پیش مهندس رحیمی در خیابان مهندس  همون سمت بلوار خیام رفتم و ایشون با لطف کار را حل کردن و بلافاصله گاز وصل شد ولی من قبل از هر چیزی قبل گاز را پرداخت کردم و رسیدش را به مهندس رحیمی دادم ، سپس به دوستان پیام دادم که این چه جور راهنمایی بود که من رفتم قبض را اول پرداخت کردم  خب اینکه نیازی به شما نبود  ، دوباره یکی از دوستان که در دیوان محاسبات هست پیام داد فردا برات پی گیریش می کنم که چرا این قبض نامتعارف برات امده و اگر کنتور مشکل داشته چرا شرکت گاز اقدامی نکرده ، حالا ببینم فردا چی می شه .

........

اما در مورد مجلس 1 بود 

ما پری شب مجلس عروسی داشتیم تا دوازده شب طول کشید ، تا ساعت شش صبح مرغها را اماده کردیم . د  ابن میان من فقط دو ساعت شاید کمتر خوابیدم ، از ساعت شش تا ۹ خودم باید  برنج ها را می زدم . خستگی مفرط و داشتن میهمانها از راه می رسیدن . واقعا دوستان من که من عاشقونشم  و خانواده و بچه های گروه مجری از مشهد  ، خلاصه .....

ساعت ۱۱ مجلس شروع شد و جمعیت مدعوین فول امدن ... خدا را سپاسگزارم

گروه تقریبا اجرای خوبی داشت و در اخر من یک خوشامد گویی به جمع داشتم که الان که فیلمش را برام فرستادن متن انرا اینجا می نویسم 

.......

می گن زمان موجب فراموشیه ولی من این فراموشی را در چشمهای خواهر هایم نمی ببنم شاطد گرد فراموشی حیا می کنه رو اسم پدر بشینه . می گن خاک سرده این سردی شاید بتونه گرمای برادری را بگیره ولی نمی تونه داغی چای مادرو بگیره .

عرض سلام و خوشامد دارم خدمت عزیزانی که تشربف اورده اند  ، هر چه ارزوی خوبه مال شما .

من در تنهایی نمی توانم به نبود پدر و مادرم فکر کنم شاید بین شما روح یا ارو اح پاکی هست که به من این دلگرمیرا می دهد تا یواش و نامطمئن  بگویم  پدر نیست مادر نیست . هر چند ابن نیستی فقط نبود یک چهره است من تا به حال به هبچ اطمینانی بالاتر از این نرسیده ام که پدرم و مادرم هوابم را دارند . از انان که در نبودشان نمودشان پیداست سپاسگزارم . 

پدر و مادر من افراد معمولی بودن  ، من د خیلی از مسائل با انان مشکل داشتم و دارم شازد مادر رازالودتربن مفهوم رندگییت شاید پدر حقیقی ترین معنای عشق است من این معمولی های دویت داستنی را هرگز فراموش نخواهم کرد . وقتی خسته ام وقتی دلم گرفته وقتی تمام مزه هااز زندگیم می دوم باز مادر را می بینم که یک ایتکان چای با نعلبکی  تعارفم مز کمم و با زبانی خیلی ساده بزرگتربن دلگرمی ها را به من می دهد  ... تیار مره   همه کارا تیار مره ... جوش نزن ... دنیا کرابمند این حرفا نیست  . نمی دانم چرا بعد از حرفهای مادر همه چیز رو بداه به نظر می رسید نمی دانم چرا بعد از حرفهایدر تمام دردها رنجها انگها رنگها نگرانیها اضطرابها و گرد و خاک ها به چشم اندازی زیبا و ارام تبدیل می شد 

نمز دانم با نمی دانم هایم باید چه کار کنم 

می گن یک شب که هزار شب نمی شه ولی شب مرگ پدر شب مرگ مادر هزار شب می سه هزار تیکه می شه و از خودش هزار جرح تغار به جا میزاره 

شاید با می گن می گن ها دریت نمی سه پدر و مادر از سرزمین نا گلته ها هستند 

خدایا انها مرا به تو سپردن و من انها را دست تو به امانت گذاشتم گویا 

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود 

دیگر فقط تصویر من در مردمکهای تو بود 

.............

خلاصه مجلس یاد بود را دیروز گرفتم و الان در خیابان ملک اباد هستم سه تا بچه ی تنیجر با این اسکبتهاشون به یک ماشین چسبیده اند و همین که ماشین متوقف شد انها ماشین را رها کردن و با همان غلطت های کوچولو شان در میان ماشین ها گم شدن ، من محو زیبایی اندامشان و راحتی رفتارشان  تا انجا که می توانستم با چشم دنبالشان کردم

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: يکشنبه 18 ارديبهشت 1401 ساعت: 20:02

صفحه بندی