خرید بک لینک

من در دفترم می نشینم و از پشت شیشه ی سکوریت به بیرون نگاه می کنم .

وقتی کسی در عبدل اباد فوت می کنه جنازه با یک آمبولانس وارد عبدل اباد می شه و پشت سر اون امبولانس یک صفی از ماشین هایی درست می شه که به منظور تشییع جنازه امده اند .

وقتی فرد با اسم و رسمی می میره صف ماشبن ها تا فیض اباد ادامه داره یعنی سه کیلومتر .

و وقتی ما در دفتر هستیم و یک هو یک امبولانس با آرم آرامستان وارد می شود و پشت امبولانس چند ماشین با چند سرنشین جفت راهنما زنان می ایند .ما به هم می گوییم بچه ها کی مرده ، معمولا یکی می گه هر کی هست معلومه کس و کاری نداره .

در سمت خروجی عبدل اباد به فیض اباد هم داستان همینه ، وقتی یک اتفاق بزرگ هست عده زیادی از عبدل اباد بسمت فیض اباد می روند و ما باز داخل دفتر می فهمیم که یک خبر مهمی هست که همه دارن بسمت فیض اباد می رن مثل برنده شدن تیم ملی

و بالعکس وقتی فقط چند بچه با یک نیسان و پنج شش تا ماشین بسمت فیض اباد می رن .

یکی می گه : بچه ها چی خبره ، دومی می گه : خبری نیست ، حتما در دوشنبه بازار بادمجون صلواتی می دن

نمی دانم قضیه چی بود که امروز صبح با اینکه روز شنبه بود و تعطیل رسمی بود به شمار پنج ماشین سواری و یک نیسان با شش تا بچه داشتن می رفتن فیض اباد

من که جربان را نفهمیدم ولی به نظر می رسید یا اصلا جریان مهمی نبود یا اگرم بوده دیگه از رنگ و رو افتاده بود و بقول گفتنی دیگه یک جریان نخ نما شده بود

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: جمعه 28 بهمن 1401 ساعت: 23:16

صفحه بندی