خرید بک لینک

پنج سال ایام عقدی ما از

بیست و نه ابان هفتاد و دو شروع شد تا بیست و شش شهریور هفتاد و هفت

من در انزمان بیست دو ساله و آذر سیزده ساله بود . من تا سال هفتاد و پنج دانشجو بودم و آذر دوم راهنمایی بود . من از بهمن هفتاد و چهار تا مرداد هفتاد و پنج مغازه طلا فروشی داشتم و بعد در دوم شهریور هفتاد و پنج به سربازی رفتم و در دوم شهریور هفتاد و هفت سربازیم تمام شد و سه هفته بعد جشن عروسی بود

ما در طول این پنج سال بسیار خوش بودیم ، همیشه با موتور می رفتیم یک بستنی می گرفتیم و می رفتیم کنار جوی اب می نشستیم و بستنی می خوردیم . وقتی من سرباز زودم بسیار دل تنگ آذر می شدم و او هم برایم نامه می فرستاد یا زنگ می زدیم که البته اون زمان تماس تلفنی سخت بود

البته آذر خیلی بچه بود و مرا هم خیلی دوست داشت منم همینطور بودم ولی به قوانین خودم که مثلا دوست داشتم کمی با فاصله بخوابم یا گاهی برم پیش دوستان

یکی از مشکلات انزمان من با آذر این بود که چگونه مقنعه را از سر او بردارم چون این نوع لچک زنی برای من بسیار چندش بود و او واقعا چقدر مقاومت می کرد

البته من بخاطر خامی و جوانی در انزمان به خانه پدر خانمم زیاد می رفتم و نمی دانستم که این کار ممکنه موجب اذیت و ازار اونا بشه و الان که فکر می کنم می گم کاشکی ماهی یک شب اونجا می خوابیدم و بقیه شو خونه ی پدری ام می موندم

آذر در سال هفتاد و هفت که عروسی کردیم سال اخر دبیرستان بود و من از همان سالها منوجه یک مسئله شدم

چون در هر صورت من شش سال حوزه و دانشگاه را پشت سر گذاشته بودم ، متوجه شدم که ازدواج ما خالی از حرفهای طولانی بین دانشجویان است تقریبا آذر اصلا اهل گفتگوهایی که من فکر می کردم زن و مرد باید داشته باشند ، نبود

در دو سال سربازی من با زحمتی بسیار زیاد یک خانه در همان روستا ساختم .

انزمان پدر بزرگ و مادر بزرگ مادری و پدری آذر زنده بودن و ما زیاد پیش اونا می رفتیم و من یکی از افسوسهایم این است که شاید اونطور که باید و شاید قدر اونا را ندونستم

شب اول عروسیمون آذر همش گریه می کرد که چرا یک اتوبوس نگرفتی تا میهمانها اخر شب بیایند خانه، و من از این گریه نا بجا خیلی مکدر شدم . و تازه اون شب بود که این موضوع که من دلم می خواست همسرم بیشتر حرف بزند بیشتر راحت باشد و یک جورایی اهل گفتگو باشد را بیشتر حس کردم و فهمیدم در این زمینه آذر زیاد پایه نیست

در کل نمره ایام عقدی ما از بیست پانزده بود ، چون برای دو تا جوان خام دهاتی با پدر و مادرهایی کاملا بی سواد ، شروع بدی نبود

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: پنجشنبه 7 ارديبهشت 1402 ساعت: 12:41

صفحه بندی