باز هم روزهای انتخابات شده و مردم عکس این و آن را به در و دیوار می چسبانند و من ناباورانه نگاهشان می کنم و فکر می کنم یک آدم مریخی هستم که هیچ چیز از این جماعت نمی فهمم .
دیروز اینجا پیرمردی هفتاد و پنج ساله خودش را آتش زد و امروز مرد . این آخر و عاقبت پیری ماست . پیرهایی که تنها می مانند و یا شخصیتشان در طول سالها طوری از انها گرفته می شود که باید مثل گذاها یا به کمیته امداد بروند یا خودشان را آتش بزنند .
امروز صبح یکی که کاندید شورای روستاست با عجله وارد دفتر من شد و گفت فلانی یک صد هزار تومانی پول داری به این زنی که داخل ماشین من است کمک کنی ؟ گفتم نه
او ادامه داد این زن به خانه من آمده و از من تقاضای کمک مالی کرده حالا دارم او را به کمیته می برم .
گفتم : خوب است ولی قبل از رفتن یک گشتی با او داخل روستا بزن حالا اگر برای ان پولی جمع نشود برای تو رایی چمع خواهد شد .
واقعا رای یک مشت آدم گرسنه چه ارزشی دارد . کسی که با وعده یارانه رای بدهد با وعده بهشت نماز بخواند و با وعده حوری پاکدامنی کند .
روزگار عجیبی است مردم حالا به گفته های و وعده ها و وعید ها بیشتر از چشمشان اعتماد می کنند بیشتر از گوششان دنبال راه چاره هستند تا کمی هم به عقلشان مراجعه کنند .
من مریخی هستم کتاب بی شعوری را هم نخوانده ام با خواندن مشخصه های بی شعوری ، شعور در من ایجاد نمی شود . زندگی ساده تر از این حرفهاست یکی روی عکسش نوشته بود لیسانس ریاضی محض دارد و فوق لیسانس مدیریت من بهش گفتم این دو رشته به هم نمی خورند یکی مربوط به علوم انسانی است و دیگری مربوط به ریاضی . او گفت : خب وقتی در دانشگاه آزاد تربت مدرک بگیری اینها به هم مربوط می شوند
بیاد مثل دوست قدیمی ام افتادم که می گفت فهم را از با زور ..یر داخل فلانی کنی به زور گوز بیرونش می اندازد.
آهای مریخیان آخخ خو خی مخا مخو ...
این به زبان مریخی یعنی
آی مریخیانی که در ساحل نشسته شاد و خندانید
یکی در خاک دارد می سپارد جان
برچسب:
نویسنده: مهران محمدی