کودک نا ارام حالا یک بچه ی آرام است . حالا تنهایی را دوست دارد انزوا را دوست دارد و معتقد است یک کت مانده از بابا بهتر از سه برادر است . حالا به تماشای جنگل و دیدن برج ایفل و رفتن به اهرام فکر نمی کند دنیای دوستانی را می بیند که همین دور و بر هستند و به مناظره های تلویزیونی کادیداهای ریاست جمهوری گوش می کند و تو دلش به همه چیز می خندد . با خودش فکر می کند ما بازیگران صحنه ی یک جوک هستیم جوکی به درازای تاریخ اگر باور داشته باشیم که قرنها پس از ما هم دنیا خواهد بود قبول این مسئله اسان است که اسباب خنده ی تمام تاریخ را فراهم ساخته ایم .
کودک نا ارام حالا اهلی و ارام شده است دیگر عاشق بازی ندارد دیگر هوس ندارد دیگر حال ندارد همین که پنجره ای باز باشد و اسمان هر رنگی باشد نگاه او را در خود غرق می کند . با این وجود هیچ چیز سرشار از تهی نیست . زندگی جریانی زیباست . حتی کلاهبرداری نیز زیبا شده است همه جا می توان افرادی را دید که برای بدست اوردن دو قران پولشان دو تومن خرج می کنند . مردم تنها کسانی هستند که در هیچ جای زندگی جایگاهی ندارند و حال می توان دید چگونه کمپین جمع اوری زباله و یا هوای تمیز و یا کمک به مریضهای ناعلاج براه می افتد . هیچ چیز را توان راه یافتن به هیچ جا نیست .
کودک نا ارام جالا چه سر براه و ساکت شده کمی زانویش درد می کند ژاکتی که یادگار پدر هست را بر می دارد بو می کشد و با این رویای شیرین به بی نهایت ارزوهایش می رسد . به سرزمینی می رسد که در ان نمی توان هیچ ارزویی داشت در ان سرزمین مردم فکر می کنند که سرزمین ارزوها سرزمین افسانه هاست . کودک ارام با خودش فکر می کند چگونه می شود مردمی به این مرحله برسند که نشود برایشان هیچ حرفی را توضیح داد و او با خودش فکر می کند چگونه می شود که قدرت تشخیص در انسانها از بین می رود همه تسلیم می شوند
زندگی بازیگران جوک اصلا یک جوک نیست یک داستان سخت و دردناک است یک دنیای خالی از ارزوست یک افسون است یک تسلیم است یک ترس بزرگ و همه جانبه است یک وحشت مدام است یک افسانه متعفن است . داستانی است داستان مردان بی هویت سرزمین افسانه ها گویا همه عروسکی هایی هستند که موارد استفادشان متفاوت است
برچسب:
نویسنده: مهران محمدی