می خواستم قصه سرا باشم .
می خواستم قصه گوی آخر شب های انسانهای خسته باشم انها که از عشق سرخورده شده اند انها که به مراد دلشان نرسیده اند انها که شکست خورده اند انها که ریش پروفسوری دارند انها که چاق و فربه اند انها که پیر و فرتوتند . خیلی وقتها بود که ن
می دانستم دنبال چی هستم فقط
می دانستم یک چیزیم هست ولی سر
درگ
می بیشتر از همه چیز بود . و دیگران نیز این را
در من می دیدن . زیاد برایشان قابل فهم نبودم . گاهی مرا نزدیک به خود و گاهی مرا دور می دیدن . و من نیز
در کشاکش زندگی روزمره بیقرار بودم گویا می خواستم داد بزنم ولم کنید چرا این چیز ها وقت مرا گرفته من باید بروم باید یک کاری بکنم یکی هست که باید برایش قصه بگم . مثل شجریان وقتی که می خواند یا ابی یا بنان و ... اینها برای مردمانی خواندن که دلشان را گرم کنند حتی من دیده ام چگونه مردانی با آقاسی به رویاهایشان نزدیک شده اند . و من حالا می دانم نقشم
در زندگی چیست من دوست دارم قصه گو باشم قصه هایی که مخصوص خودم هست به زبان خودم با زنی صحبت کنم که هیچ وقت باور نکرده چطور یک عمر
در کنار کسی بوده که به او احساسی نداشته قصه مردمی که نمی دانند چطور باید به هم گره بخورند و درست ان چیزی را که فکر می کنند انها را به هم پیوند می زند انها را از هم متنفر و دور کرده . قصه های گیجی زندگی ، واقعا داستان سردرگمی نسل ها را که باید بنویسد ؟ من ، منی که هوس نوشتن برایم شهوت ناک است گویا فقط بلدم با خودکارم لاس بزنم . روزی این قصه ها را خواهم گفت و شبهایی خواهد بود که با لالایی من خیلی ها ارام تر با ترسها و نگرانیهایشان کنار بیایند . خواب خودم را دیده ام و این بزرگترین انگیزه زندگی من است
برچسب:
نویسنده: مهران محمدی
تاريخ: دوشنبه
29 بهمن
1397 ساعت: 10:52