ما حق نداریم بدونیم کی هستیم . ما حتی حق نداریم عقل داشته باشیم . ما یک مشت اسپرماتزیید های سرگردان و روان هستیم . ما متولد می شویم ولی هرگز اجازه
زندگی نداریم در نهایت می توانیم در زندگی شخصی خود قایم شویم و به دنیای درونی خود خوش باشیم ولی متاسفانه این یک جزء کوچکی از زندگی است انسان در میان انسانها می تواند به لذات بزرگ و شادمانی وسیع و واقعیت های بیشتری برسد . ولی ما فقط به شکل ادم هستیم . مشکل ما سیل و زلزله نیست ما خیلی وقت است دچار زلزله هستیم و مدتهاست سیل ما را برده اصلا ما فسیل هستیم . ما موجب شرمندگی همدیگر هستیم . بزرگان ما کسانی هستند که بیشتر می خورند یا می کنند ماشین خوب سوار می شن و خونه بزرگ دارن و ... همه اینها را هم به شکل مرموزی بدست اورده اند . عقل همه ما را زده اند و به جاش یک دونه عقل کل داده اند به یک نفر که به جای همه ما تصمیم می گیره حرف می زنه . واقعا راه چاره ای به نظرم نمی رسه وقتی فضا را می بینم متوجه می شم فضا تابع اکثریت است و اکثریت ما خیلی حرف برای زدن داره . هر چند وقتی کار می رسه به جایی که باید چیز های بدیهی را برای کسی توضیح بدی دیگر ذوق حرف زدن از سرت می پره .
ما از همدیگر یک عذر خواهی بدهکاریم . اینکه لایق با هم بودن نبودیم و موجب عذاب و درد همدیگر شدیم . ما مملو تنفر بودیم ما دزد بودیم ما تنبل بودیم ما متقلب بودیم واقعا چه صفت بدی هست که در جامعه ما به وضوح دیده نشه . داستان تلخی است داستان ما ولی حد اقل وقتی قبول کنیم که ما بازیگران یک داستان هستیم نه انسانهایی ازاد به منظور زندگی ، با قبول این داستان شاید بشه این توهم زندگی را یک جورایی هضم کرد
برچسب:
نویسنده: مهران محمدی
تاريخ: پنجشنبه
26 ارديبهشت
1398 ساعت: 0:18