خرید بک لینک
یک جایی نوشته بودم : من از هندسه چیزی نمی دانم از تانژانت هم صحبت نمی کنم چه بسا اگر سینوس و کسینوس را با هم ببینم انها را تحویل منکرات بدهم حالا هم عرض می کنم که از اینستاگرام چیزی نمی دانم یعنی زندگی به من فرصت این سوسول بازی ها را نداده است زندگی برای من یک جریان تند آب است و صخره هایی که حال ندارند کسی انها را به سخره بگیرد لذا اگر می بینید یکی را می اورم یکی را حذف می کنم و یا جواب یکی را نمی دهم بذارید رو حساب بی سوادیم من یک دهاتی ام که هنوز دوست داره کوچه پس کوچه ها با پیرزن ها لچک به سر و مردهای کلاه نمدی را ببینه . هنوزم دارم با همین کامپیوتر قدیمی حال می کنم ........................................................ متن بالا را نوشتم برای اینکه تازه امدم تو اینستا گرام خب امشب می خواستم بگم انگار همین دیروز بود که متنی نوشتم که محرم امد و فصل گشادی ما شروع شد و حالا عارضم که زود دو ماه گذشت و حالا باید ادای تنگا را دربیاریم و این ادا در اورئن چه کار سختیه واقعا گذر زمان را درست ببینیم و اگر زمان را درست ببینیم خیلی چیز ها در ما اصلاح می شود مثلا یک عکس از امروز یکی از دو سال و یکی از ده سال و عکس پدرتان را از بیت سال و عکس پدر بزرگتان را از چهل سال قبل کنار هم بگذارید . حالا سوال اینجاست ایا شما در این موقع فقط چند تا عکس را می بینید یا اینکه در کنار این تعداد عکس یک چیز دیگه هم می بینید . اگر چیز دیگه ای هم می بینید اسم اون چیز چیه ؟ اسمش افسوسه ، اسمش زمانه ، اسمش ترسه و .... یا اینکه اسمی نداره یک حسه از ته مغزمان اونجا که عقلمون بهش قد نمی ده یک حس ترسو و در عین حال قدرتمند یک حس که معتقد نیست از هیچ امده ام و به هیچ می روم بلکه یک احساس که منو ارام و قدیم و ابدی نشان می دهد که شامل هیچ تغییری نمی شوم درست مثل سنگی که در مسیر باد نشسته ممکن است گرد و خاک بگیره یا باران ان را بشورد یا سنگ تراشی انرا بتراشد ولی یک چیز در همه حال ثابت است و ان وجود است . البته من خودم به اصیل بودن وجود عقیده ای ندارم معتقد به اصالت ماهیت هم نیستم من معتقدم خود تغییر یک نوع ثبات است یا به عبارتی دیگر تغییر نحوه مواجهه فرد است با شرایط زمانی به این معنا که اگر ما جور دیگری فکر کنیم جور دیگری هم تغییر می کنیم حتی ممکن است که ما در گذر هر روز یک روز جوان تر شویم من علم فیزیک را نمی شناسم صرفا از اخلاق حرف می زنم می خواهم باز هم به اسم گذاری ان حس گم شده در نگاه چند عکس قدیمی برگردم یعنی ایا من بیست سال قبل جوان بودم و بیست سال بعد پیر خواهم بود و زندگی همچین چیز بی ارزشی است یا اینکه من هرگز جوان تر از انچه نخواهم بود که بیست سال بعد به ان می رسم . ایا با تفکر رفتن ما به سوی جوانی از زندگی حس بهتری نمی گیریم . اگر این جمله را باور داشته باشیم که می اندیشم پس هستم یعنی اینکه باور کنیم که مثل دکارت وجود یعنی اندیشه ، هرگز زندگی گوسفندی را قبول نخواهیم کرد هرگز به سمت خرافه نخواهیم رفت هرگز تسلیم بداندیشان نخواهیم شد و ....

برچسب: نویسنده: مهران محمدی تاريخ: جمعه 24 آبان 1398 ساعت: 6:01

صفحه بندی